وقت كلاس داشت تموم ميشد ولي ذوق و شوق تعطيلي توي نگاه هيچكدوم از بچه ها نبود . واسه اينكه معلم ميخواست بعد از تعطيلي مدرسه براي بچه ها كلاس رفع اشكال بذاره . توي همه بچه ها دخترك از همه بي تاب تر بود . دل توي دلش نبود . هرچي فكر ميكرد كه چه بهونه اي واسه خانم معلم بياره تا بتونه يه جوري خودشو به خونه برسونه ، چيزي به فكرش نميرسيد . توي همين گيرودار زنگ خورد و صداي هياهوي بچه هاي كلاساي ديگه فضاي راهرو مدرسه رو پر كرد ولي توي كلاس هيچكس از جاش تكون نخورد . فقط دخترك بود كه مثل آدماي منتظر دم در يك دستشوئي تحت اشغال اين پا اون پا ميكرد . بالاخره بخودش جرات داد و دستش رو بلند كرد . گفت : خانوم اجازه ! ما مي تونيم بريم ؟ خانم معلم گفت : نه مگه نميدوني يه ساعت كلاس رفع اشكال داريم ؟ از دخترك اصرار و از معلم سختگير انكار ... دست آخر هم آستين مانتو دخترك بود كه داشت اشكاي چشماشو پاك ميكرد .
اونروز خواهر دخترك كه يه سال از اون بزرگتر بود و شيفت بعداز ظهر همون مدرسه درس ميخوند چون مانتوي مدرسه اي كه با خواهرش شريكي مي پوشيدن به موقع نرسيده بود مجبور شد زنگ اول رو غيبت كنه و دخترك هم هيچكدوم از اشكالاي رياضيش رفع نشدمخترعان و جوانان برومند كشورمان پس از سالها تحقيق و برسي سر انجام موفق به اختراع نوعي كمربند ايمني شدند كه ميتواند تا حدود پنجاه شصت درصد شايدم بيشتر از بروز تصادف در هنگام رانندگي بكاهد !!!

در تعطيلات كريسمس،در يك بعد از ظهر سرد زمستاني،پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند.دست كودك را گرفت وداخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد...بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد.انشاا...كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد...
پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟؟؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.
پسرك گفت:
مطمئن بودم با او نسبتي داريد